امروز يكشنبه 28 آبان 1396 - Sun 11 19 2017

آخرین زمان بروزرسانی FTM_DATE_FORMAT_LASTUPDATE

کوچ از مال

  • مشاهده در قالب پی دی اف
        دهه پنجاه و کوچ از مال ...داود داودی

 

زمستان سردی بود آن روز معلم مشق زیادی گفته بود.وقتی از مدرسه با صف و نظم خاصی بسمت خانه براه افتادیم.یادمه در میان چیله ها با ان سنگ چین های خشکه و خارهای بی جان، پشت سر هم با کفشهای لاستیکی از مدرسه دور میشدیم. پیرمردی سوار بر الاغ وقتی به ما رسید با لحنی مودبانه و مهربان گفت،اقا معلم سلام.معلم با لبخندی شیرین در جواب گفت،سلام پدرجان خسته نباشی.و ما همچنان با نظم به راه خودمان به سمت خانه در میان چیله ها ادامه میدادیم.به اولین خانه که رسیدیم معلم مکثی کرد و نفسی عمیق کشید که انگار تمام دنیا را به درون خود بلعید.نگاهی به اسمان انداخت وسری تکان داد.همه ی ما مات این حرکت اقا معلم شدیم که چه شد.چقدر دلم میخواست از اقا معلم بپرسم ولی جرات نمیکردم.ناگهان اتفاقی چشمم به دودی که از کپر بلند شده بود افتاد.لبخند بر لبم افتاد که جواب سوالم را پیدا کردم.

آری، بوی نون تیری تازه بود.که آقا معلم را مست و ذهن همه ی ما را به خود مشغول کرده بود.همانطور که براه خود ادامه میدادیم بچه ها یکی یکی با گفتن اقا اجازه از صف جدا میشدند و به خانه خود میرفتند.در میان راه به ان همه مشقی که اقا معلم گفته بود فکر میکردم که ناگهان صدای وق وق سگی که با مهربانی از کنار ما میگذشت و نشانه ای از خشم و تهاجم در چهره اش دیده نمیشد توجه ام را جلب کرد.وقتی به میان مال رسیدیم دخترانی را دیدم که سبد به سر با ظرفهای شسته و با لباسهای رنگی،وقتی اقا معلم را دیدند از شرم و حیا با صدایی یواش. گفتند، سلام. و پچ پچ کنان به تندی براه خود ادامه دادند در بین راه با خود فکر میکردم که این همه مشق را با چراغ لمپا چطوری بنویسم که هر لحظه برای انجام کاری میبردند.........

در فکر چطور نوشتن تکالیف بودم که به نزدیکی خانه مان رسیدم و با گفتن اقا اجازه از صف خارج شدم هنوز چند قدمی دور نشده بودم که با صدای معلم میخکوب شدم.اقا معلم گفت،داودی یه مقدار نان بیار.با ترس گفتم، اقا اجازه باشه. وقتی درب پلیتی دروازه را هل دادم و وارد حیاط شدم مادرم را دیدم که مشکی را که با اوار بر کمر بسته بود روی تلواره میگذاشت .به او نزدیک شدم و به او گفتم،سلام. نفس زنان با تکان سر جوابم را داد خستگی در چهره اش بیداد میکرد.به او گفتم ،اقا معلم میگه مقداری نان برام بیار.او گفت، برو داخل قفه بردار. به سمت اتاق دویدم مقداری نان برداشتم و به سمت خانه اقای معلم راه افتادم وقتی وارد خانه معلم شدم.او از خستگی دراز کشیده بود و در حال صحیح کردن برگه های امتحان امروزمان بود.با ترس گفتم، اقا اجازه. بی انکه سرش را بلند کنه گفت،بزارشون لای سفره. بعد از اجازه گرفتن ازاقا معلم. وقتی بیرون امدم با خود گفتم زودتر مشقهایم را بنویسم. داخل چیله بودم که صدای گمب گمب گله گوشم را نوازش میداد.سریع دویدم داخل خانه که مشقهایم را بنویسم تازه کتابم را باز کرده بودم که صدای پدرم به گوشم رسید.په ای بچه چی کنه نیزنه صحرا.سریع کتابهایم را جمع کردم.همینکه از اتاق بیرون امدم گوسفندان با هل دادن همدیگر وارد حیاط شدند.هوا داشت تاریک میشد......

هنوز بیاد دارم کودکیم را. مدرسه رفتنم را. سختیهای بچه گیهایم را...در آن دوران سخت که سرمای زمستانش امان ادم را میبرید و انجام کارهای منزل اوقات فراغت را.یادمه همیشه بازیهایم با بچه ها بخاطر مندالل(بره ها) نیمه میماند.در میان دنیایی که زندگی میکردم هیچ دنیای دیگری نبود.مشق های عید همراه امضاء اقا معلم صفحه اول دفتر.بازیهای کودکانه.نقلهای عید و عروسیهای آن هنگام و  ......

غرق خوشی های کودکانه بودم که کلاس چهارم را تمام کرده وباید برای ادامه تحصیل به هفتکل میرفتم.نمیدانستم شهر چطوری بود ولی دل کندن از خاطرات بچگی واقعا برایم سخت بود .الان که این خاطره را مینویسم سکوتی سخت همراه با بغض تمام وجودم را گرفته و اشک از چشمانم سرازیر ...

هیچوقت یادم نمیرود روزی را که ماشین مش بمون برای بردن اثاثیه منزلمان آمده بود.وقتی اثاثیه را بار زدیم و از در حَوش راه افتادیم را هیچگاه فراموش نمیکنم؛دلم می لرزید چون میدانستم آنجا خبری از کُوتی نون تیری با روغن و خرده قند و خیلی چیزهای دیگر نبود.دل کندن از دنیای کودکی.بچگی.بچه های مال. کلاس.آقامعلم.سُوزه مُوری.جاتوسونه سرپاریو و خیلی جاهای دیگر.گوسفندان ،حتی سگهایمان چقدر سخت بود.ولی باید میرفتیم... وقتی عقب ماشین از چیله ها می گذشتیم.دلم سنگینی میکرد و این غول آهنی مرا از همه چیزم دورتر و دورتر میکرد.هر چه دورتر میشدم دلم بیشتر تنگ میشد چون مال و کلاس و جاتوسونه و تلتمبکی و شاه نشین کوچک و کوچکتر میشدند. ...

محل کنونی شما