امروز پنجشنبه 2 آذر 1396 - Thu 11 23 2017

آخرین زمان بروزرسانی FTM_DATE_FORMAT_LASTUPDATE

آنروزهای مال

  • مشاهده در قالب پی دی اف

 

آن روزهای مال/ من و روز بارانی ... سیاوش صالحیپور
غروب یکی از روزهای اواسط دهه پنجاه ، وقتی که گله ها به سمت مال سرازیر می شدن تا در هیاهوی دم پسین، خود  را به بره و بزغاله های کوچک خود برسانند، نزدیک ساعت هفت- ‌در اوج سروصدای گله و پارس سگ ها  ، صدای ناآشنایی به گوش رسید... صدای موتور!
شاید فکر بکنید چرا ناآشنا؟ بخاطر این که در آن سالها وسیله موتوری خیلی کم بود . با سرعت خود را به جلوی در حیاط رساندم . موتور دوسیلندر قرمزرنگی با دو سرنشین غریبه جلوی خانه ایستاده بود و یکی از آنها با یکی از همولایتی ها  احوالپرسی می کرد و سراغ خانه ی ما  را می گرفت..! او با اشاره من را نشان داد  وخود خداحافظی کرد و رفت .
مسافردر تاریکی با من دست داد و احوال هرکس را که در حیاط زندگی می کرد جویا شد، وقتی هیچ واکنشی از طرف من ندید، سراغ عمو غلامعلی راگرفت و گفت: من معلم جدید شما هستم  *سرهنگ مکوندی* و این دوست وهمکارم *آقای ملکی* معلم یکی از روستاهای اطراف است....
آنها را راهنمایی کرده و به منزل عمو بردم. شب همه ساکنان حیاط یک جا جمع شدیم وبه حرفهای آنها گوش می دادیم. صبح فردا ،عمو و سرهنگ به طرف مدرسه رفتند ومردها ی روستا برای خوش آمد گویی به آنها پیوستند.
من هم خوشحال از این که یک فامیل معلم ما شده ودیگر از کتک ومداد لای دست گذاشتن در امانیم ...اما زهی خیال باطل...! ، برای هر درس، اول مرا پای تخته می آورد واز آخر کتاب سوال میپرسید. او خیال میکرد که من اولِ کتاب را بلدم. اما بعدا فهمید که اگه کتاب را   جلویم هم بگذارد بازم باید خودش برایم بخواند! و این شد بهانه کتک خوردن من.... اگه یک روز کتک نمیخوردم ، عصر همان روز به بچه ها ی مال کولیت (یکنوع پودر میوه خوشمزه ومعطر که با آن شربت درست می کردند )  می دادم.
روز ها گذشت وهمه با اخلاق معلم آشنا شدند. معمولا معلم هرشب یک جا دعوت بود ومهرش به دل همه نشست .
آقای معلم بسیار شوخ ومهربان بود  فقط   برخی اوقات برای آرام کردن بچه ها من را نوازش می کرد.!! تا حساب دست بقیه بیاد.
زمستان شد و باران زیادی آمده بود ما دو گاو نر و ماده داشتیم که ماده، زرد و نره سیاه بد ترکیبی بود . اونا توی اون بارون گم شدند
معمولا همه اهالی مال حیوان هایی مثل گاوها وگوسفندانی را که از گله عقب می ماندند  ,صبح از خانه بیرون می کردند و موقع غروب خودشان بر میگشتند . اما آن روز گاوهای ما نیامدند. دام(مادرم) نگران شد.او هیچ وقت از من  نمیخواست کاری برایش انجام بدهم اما آن روز نميدانم چه شد که چندبار خواست بدنبال گاوها بروم ومن اهمیتی ندادم تا این که گفت اگر نروی به سرهنگ میگویم که به حرفم گوش ندادی. با شنیدن نام سرهنگ برق سه فاز گرفتم. آقای سرهنگ مکوندی عمو زاده دام بود که آن زمان در خانه معلم روستا سکونت داشت . دام دوست نداشت که او در خانه معلم بماند چون او آن زمان مجرد بود وباید خودش غذا درست میکرد برای همین همیشه منزل ما بود و برای خواب به خانه معلم میرفت. چرا که  شب جوانان مال پیش او میرفتند و تا پاسی از شب آنجا میماندند و صحبت میکردند.  بهر حال من بدون اینکه لباس گرمی همراه خود ببرم برای آوردن دو گاو زرد و سیاه که مسیر همیشگیشان بالا ی *چه کموتری*بود حرکت کردم .. باگریه از *دره مزارل*رد شدم .باران آهسته می بارید, گاوها جای همیشگی نبودند. سرگردان به اینطرف و آنطرف فقط راه میرفتم. نزدیک *برم گاومیشی* رسیدم. برم گاومیشی بچه ها ی قدیم خوب یادشان هست .(برم خیلی بزرگی بود که شناگران ماهر درآن شنا میکردند). نزدیک برم صدای چند گاو را شنیدم با خوشحالی بطرف آنها رفتم چهار گاو آنجا بودند, اما از گاوهای ما خبری نبود. آنها را شناختم وبه طرف مال حرکتشان دادم.باران شدت گرفت ... از آنطرف من که دیر کرده بودم دام نگران شد و پشیمان از این که مرا در آن باران تنها فرستاده بود، بدنبالم آمد. وقتی من وچهار گاو را دید خوشحال شد و مرا زیر کتی که همراهش بود پوشاند وخودش را سرزنش می کرد. ازطرفی دو گاو زرد وسیاه ما که پشت "دلوار" بودند,توسط یکی از همولایتی ها به خانه آورده شدند. ما نزدیک "دره مَزارل " که رسیدیم    بدلیل شدت آب  نتوانستیم از دره عبور  کنیم ...مجبور شدیم تا بالای " سرپاریو" برویم واز آنجا به طرف خانه برگردیم. نزدیک مال دونفر ی که گاوهای شان همراه ما بودند به ما نزدیک شدن و از ما  تشکر کردند و گاوها را به سمت خانه هایشان حرکت دادند . وقتی به حیاط رسیدیم همه با دیدن من خوشحال شدند وآقای مکوندی از همه خوشحال تر... سالها از این جریان گذشت و هر وقت به مسجدسلیمان واصفهان(محل سکونت آقای مکوندی) میروم خاطرات شاه نشین را برای خانواده سرهنگ تعریف می کنم وجالب است بدانید که سرهنگ  همه شاه نشینی ها رابا نام کوچک می شناسد.

محل کنونی شما