امروز دوشنبه 29 آبان 1396 - Mon 11 20 2017

آخرین زمان بروزرسانی FTM_DATE_FORMAT_LASTUPDATE

گذر عمر

  • مشاهده در قالب پی دی اف

    ما در کنار جوییم و آب ،عمر ما ... الیاس فرجی ...
چقدر سریع  لحظات و دقایق و روزها و سالها بر ما میگذرد  و ما همچنان بر کنار جوی نشسته ایم  و  به خاطرات گذشته فکر میکنیم  ...هنوز همان بچه پر شر شور و عاشق هر لحظه شاه نشینیم .
یادش بخیر ؛ زمانی که  نسیم خوش الحان بهاری دست محبت بر چهره  چروکیده و سرمازده   طبیعت میکشید  و  کم کم  نوای سرسبزی و جوانی  را بجای سردی زمستان  بر قامت رعنای جهان میپوشاند دل ما هم بی قرار یار می شد و کبوتر نا آرام دلمان که فقط جَلد  پشت بامهای گل اندود  شاه نشین بود دیگر توان نشستن نداشت   و  اگر تا  مرز دل انگیز خیالش به  پرواز  در نمی آمد  و  شبهای خواب آلوده ما را  از رویای شاه نشین  پر نمیکرد  صبح روشن بر در خانه هامان نمی آمد . ..و تازه روز ما هم در انتظار  رسیدن به کعبه دلها  ، شب تاریک بود  .  مرد  پولادین میخواست که  توان این انتظار را داشته باشد  . بوی بهار و بوی شاه نشین  عجین  شده بود....
یادش بخیر ...  روزی که پرنده اقبال بر تاج آرزوهای ما می نشست  و دیگر مطمئن بودیم که رو به سوی مال داریم  هوش و حواس مان  تیزپا  و تند ، خیلی زودتر از ما   در میان  علفهای  بهاری سرکفت و  جا توسونه  پرسه می زد ... صدای جیغ و دادهای حواسمان را  در ام القرای زیبای ها  ،  نوید بخش شادمانی ها  یعنی    روبروی قهوه خانه کل حیدر ،  اول بازار ،   روبروی جاده مهرآباد ،  ایستگاه  ماشینهای  شاهنشین و پیر موسی و آبلشکر  می شنیدیم ...  همان جایی که هر عصر  خیل مسافران بی قرار  در تکاپوهای آخر  برای عزیمت ،  سراسیمه  در بازار ، مرتب دست در جیب میکردند ...  و  دل کوچک  ما  در  هیاهوی  بی سرانجامی  میجوشید ...  یکی  میرفت و یکی می آمد  و باز در حین حرکت  یکی  غیبش میزد ...  ما  جلوتر از همه   سوار بر  وانت سفید رنگ  مرحوم  کاید محمد حسن   و  بعدها  گاهی  وانت زرد رنگ  مش امیرخون  میشدیم...  دو اسب یال بر افراشته ای که  ما  را چونان  پرنسهای جوان  به آغوش  معشوق خود در آسمان آرزوها پرواز میدادند  ... 
هنوز عده ای در  تلاشهای آخر  و  مرحوم کاید  محمدحسن هم  عصبانی و مرتب در فریاد  که "  یالا  سریعتر  شوومون  ووبید " ... و در لحظات آخر که همه آماده و جاگرفته  در پشت وانت  آماده حرکت بودند  یهو  داییم فاضل که آن زمان  جوانی سرحال بود  غیبش می زد  و باز هم غر های فراوان ...  جلوی وانت  در واقع  جایگاه رفیعی بود  که هر کسی را  راه نمیدادند  و مخصوص پیرمردها و پیرزنها و یا فرد بیماری بود که نمیتوانست پشت وانت بنشیند   و بیشتر اوقات  دو سه نفر جلوی  وانت پیش راننده می نشستد  ...  صندلی ویژه و با کلاس  برای مسافران ویژه ... جایی که خبری از گردوخاک پشت وانت نبود  و حداقل  سرو صورتشان با خاک کمتری به مقصد میرسید ...
دیگر همه  سوار شده بودند  و دل نازک ما  آکنده از دلشوره که مبادا  کسی دیگر غیبش بزند ... به ناگه صلوات ...  حرکت ...  یادش بخیر ... ...
ما را در تلگرام هم دنبال کنید :@ShahneshinNGO

ما در کنار جوییم و آب ،عمر ما ... الیاس فرجی ...

چقدر سریع  لحظات و دقایق و روزها و سالها بر ما میگذرد  و ما همچنان بر کنار جوی نشسته ایم  و  به خاطرات گذشته فکر میکنیم  ...هنوز همان بچه پر شر شور و عاشق هر لحظه شاه نشینیم .

یادش بخیر ؛ زمانی که  نسیم خوش الحان بهاری دست محبت بر چهره  چروکیده و سرمازده   طبیعت میکشید  و  کم کم  نوای سرسبزی و جوانی  را بجای سردی زمستان  بر قامت رعنای جهان میپوشاند دل ما هم بی قرار یار می شد و کبوتر نا آرام دلمان که فقط جَلد  پشت بامهای گل اندود  شاه نشین بود دیگر توان نشستن نداشت   و  اگر تا  مرز دل انگیز خیالش به  پرواز  در نمی آمد  و  شبهای خواب آلوده ما را  از رویای شاه نشین  پر نمیکرد  صبح روشن بر در خانه هامان نمی آمد . ..و تازه روز ما هم در انتظار  رسیدن به کعبه دلها  ، شب تاریک بود  .  مرد  پولادین میخواست که  توان این انتظار را داشته باشد  . بوی بهار و بوی شاه نشین  عجین  شده بود....

یادش بخیر ...  روزی که پرنده اقبال بر تاج آرزوهای ما می نشست  و دیگر مطمئن بودیم که رو به سوی مال داریم  هوش و حواس مان  تیزپا  و تند ، خیلی زودتر از ما   در میان  علفهای  بهاری سرکفت و  جا توسونه  پرسه می زد ... صدای جیغ و دادهای حواسمان را  در ام القرای زیبای ها  ،  نوید بخش شادمانی ها  یعنی    روبروی قهوه خانه کل حیدر ،  اول بازار ،   روبروی جاده مهرآباد ،  ایستگاه  ماشینهای  شاهنشین و پیر موسی و آبلشکر  می شنیدیم ...  همان جایی که هر عصر  خیل مسافران بی قرار  در تکاپوهای آخر  برای عزیمت ،  سراسیمه  در بازار ، مرتب دست در جیب میکردند ...  و  دل کوچک  ما  در  هیاهوی  بی سرانجامی  میجوشید ...  یکی  میرفت و یکی می آمد  و باز در حین حرکت  یکی  غیبش میزد ...  ما  جلوتر از همه   سوار بر  وانت سفید رنگ  مرحوم  کاید محمد حسن   و  بعدها  گاهی  وانت زرد رنگ  مش امیرخون  میشدیم...  دو اسب یال بر افراشته ای که  ما  را چونان  پرنسهای جوان  به آغوش  معشوق خود در آسمان آرزوها پرواز میدادند  ... 

هنوز عده ای در  تلاشهای آخر  و  مرحوم کاید  محمدحسن هم  عصبانی و مرتب در فریاد  که "  یالا  سریعتر  شوومون  ووبید " ... و در لحظات آخر که همه آماده و جاگرفته  در پشت وانت  آماده حرکت بودند  یهو  داییم فاضل که آن زمان  جوانی سرحال بود  غیبش می زد  و باز هم غر های فراوان ...  جلوی وانت  در واقع  جایگاه رفیعی بود  که هر کسی را  راه نمیدادند  و مخصوص پیرمردها و پیرزنها و یا فرد بیماری بود که نمیتوانست پشت وانت بنشیند   و بیشتر اوقات  دو سه نفر جلوی  وانت پیش راننده می نشستد  ...  صندلی ویژه و با کلاس  برای مسافران ویژه ... جایی که خبری از گردوخاک پشت وانت نبود  و حداقل  سرو صورتشان با خاک کمتری به مقصد میرسید ...

دیگر همه  سوار شده بودند  و دل نازک ما  آکنده از دلشوره که مبادا  کسی دیگر غیبش بزند ... به ناگه صلوات ...  حرکت ...  یادش بخیر ... ...

ما را در تلگرام هم دنبال کنید :@ShahneshinNGO

     

نظرات  

 
0 #1 ariyohefaz 19 تیر 1395 ساعت 09:33
نرده و حفاظ استیل آریو حفاظ
نقل قول
 
محل کنونی شما