امروز دوشنبه 29 آبان 1396 - Mon 11 20 2017

آخرین زمان بروزرسانی FTM_DATE_FORMAT_LASTUPDATE

آنروزهای مال

  • مشاهده در قالب پی دی اف
 

 

  آنروز های مال(قسمت اول) ...پاییز....علی اصغر دهپور***
مال در لطافت اولین روزهای پاییزی  زیر اشعه ی  لطیف میانسال آفتاب  در حال جوش و خروش زرد رنگی بود..گاهی بادی پاییزی همانند بزغاله ای بازیگوش که با گردنی کج   میپرید و اوج رضایت خودش را در حیاطهای پر از کود حیوانی ابراز میداشت  ..باد پاییزی گاهی" کِلورهای " خشک برجای مانده در میان "خارشتری  " را بلند میکرد و همانند گردبادی کوچک از سمت "جا ز  کِی یَل " به سمت جاتوسونه می آورد..ما  آن وقت  به گردبادهای کوچک این چنینی که از  جایی بلند می شدن و کمی خار و علف خشک و خاک را بلند میکرد و پس از طی مسافتی کم از ببن می رفت ماشین ملاکه (جن) می گفتیم..گاهی این ماشین های ملاکه که از روبروی مال یا از نزدیکی یک تلیدون رد می شد پارچه ای کهنه و یا پلاستیکی که ان زمان بندرت پیدا می شد را نیز بلند می کرد ودر هوا می چرخاند و مسافتی آنرا با خود جابحا می کرد..آری پاییز بود و تصویرهای زیادی از آن زمان در گوشه گوشه مال و هم اکنون در جای جای ذهن من بیادگار مانده است که جستار در آنان و پردازشی حتی سریع به آنان حوصله ای بس زیاد می خواهد که من برای نوشتن دارم ولی فضای مجازی و خواننده شاید نپسندد..آن روزهای پاییز  روزهای کار بود و جنب و جوش..مثل حالا   نبود که مردم از قبل با آمارهای هواشناسی امیدشان را به سخاوت باران از آسمان   از دست میدادند.برای مردم آن زمان توکل به خدای آسمان اولین ندای دلشان بود و همیشه میدانستند که سال پیش رویشان پر از باران و سرمای زمستانی "شش یه دالو " و  پُر از" چُم "سوزناک چهار چهارک است..و به همین دلیل از پاییز خود را مهیای زمستان سرمازده می کردند... اندود کردن پشت بام های گلی یا شُل و گِل کردن که همیشه اول صبح انجام می گرفت ... وقتی از بالای " قله چه  "به مال نگاه می کردی انگار با قلم گلی٬    پشت بام  خانه های  مال را نقاشی و  رنگ کردند...  گِل  اندود کردن پشت بامها حال و هوایی داشت ؛ اول صبح    شخصی که می خواست  گٍل خیس خورده  از شب قبل   را اماده کنه و به اصطلاح بهم بزنه و سپس با بیل بالا بندازه با اکراه وارد آن می شد چون خیلی سرد بود...معمولا کار بالا انداختن " شُل " روی پشت بام توسط فرد قوی هیکل وتنومند خانواده  انجام می گرفت و آن جوان هم همیشه با غرور که حاکی از رضایت مندی او بود بیل بدست و پاچه شلوار بالا زده میان شُل می ایستاد و شروع می کرد با بیل شلُ  که مخلوطی از گِل و کاه بود را بالا  می انداخت ..و پسران و دختران خانواده و فامیل با کاسه های کوچک آنرا به پدر خانواده می رساندند و او هم از  طرف یکی از اتاقها شروع به مالیدن شُل روی سقف خانه میکرد ...همه   به اتمام کار امید داشتند تا  ظهر  هرچه سریعتر با لباسای گلی پای سفره نهاری بشینند.. بوی "دَمارون " آبگوشتی   با برنج چمپا و یا گِمنه دمپختی از نزدیکی های ظهر هوش و حواس همه را بخود جلب کرده بود....
ادامه دارد...


  ما را در تلگرام هم دنبال کنید :ShahneshinNGO@

محل کنونی شما