امروز دوشنبه 29 آبان 1396 - Mon 11 20 2017

آخرین زمان بروزرسانی FTM_DATE_FORMAT_LASTUPDATE

علفزار

  • مشاهده در قالب پی دی اف

علفزار.... شهاب داودي

پيـرزن جادوي صفحه تلــويزيون شده وبه مـردان و زنان خاكستري كه بي رنگ  وخانه به دوش  در ميان برفهاي كوه سر به فلك كشيده راه باز مي كنند و به پيش مي روند ، نگاه كه نه انگــــار زندگي  مي كند... وقتي زنان سخت كوش ايل بچه و گهواره به كُول از ميان آبهاي خروشان راه بازمي كنندو پاي برهنه به پيش مي روند ، نيم خيز مي شود ...آنگاه كه در ميان سفيدي برف   قافله پنجاه هزار نفري به سان لشكر مورچه گان به نظر مي رسد و زمـــاني كه زن ايلياتي بچه به كُـــول پاهاي  برهنه اش را به رُخ برف مي كشد و آن هنگام كه زن خسته اما مُصمم عشايري در ميانه كوه به قله نگاه مي كند ، پيرزن دل مي سوزاند و چشمانش تر مي شود ... لحظاتي متوجه اطــــرافش نيست و  مرتب سر مي جنباند و آخ آخي مي گويد  و بي آنكه كسي از او خواسته باشد خـــود را با آن زن  عشايـــري در فيلم مربوط به هشتاد سال پيش مقايسه مي كند و مي گويد: چه بدبختي يلي كه تحمل نكِرديم ... چه روزگار سختي ... پيرزن  حالاكه ديگر گونه هاي ترك خورده اش نيز سيراب شده اند   ادامه مي دهد: بِگُم يادش وَ خَير !...كه نه ، نه وَخير... اما چه بِگُم كه اُوسُو وا هَمه سختي يلش و خاطر(( گُيوگريش)) بهتر و ايسُو بيد...
او همچنان چشم در صفحه جادويي دارد و بدون اين كه به اطراف نگاه  كند ادامه مي دهد :صُب گه ، زی تر و آفتو  وَ حُونه ايزيم صحرا ... البته پيشَ هُو نُونَل پُخته بيد يم...ايرَهديم و صحرا و گينه و چُو جَم ايكرديم ... خيلي بيديم ، شايد ده بيستا زينه و دُهدر... و گينه كه ايوَرگشتيم مَشكل ايوَردُوشتيم و ايرَهديم سي اوِ شيرين ... تا(( گُــور اَو)) پُر بي  خُو وَ اُورُو ايَه وُرديم  وُ اَير تمُوم ايكرد واي برَهديم چشمه روغني يا رود زرد كاي رفيع ... همه عمرمُون كار ايكرديم ازصُب تا شَو ؛گله دُوري ،بچه دُوري ، حُونه دُوري و... هر زينه روستايي يا عشايري يا بچه و كُم بيد  يا بچه و شير ...
پيرزن حالا ديگر غرق فيلم علفـــزار شده بود.... زماني كه زن ايلياتي براي بلند كـــــردن گهـواره خم مي شد ، پيرزن يا علي مي گفت.... وقتي  به آب مي زدند مي گفت خــدا كمكتان كند...آنگاه كه پاهاي برهنه اشان را به برف مي سپردند  از سرما صداي به هم خــوردن دندانهاي مصنوعيش شنيده مي  شد... او  بي خيال اطــرافيان كه مي گفتند اين فيلم مربوط به هشتاد سال پيش است ، هنوز هم براي آن زنان و  دختران كه حتمن  حالا  دیگر نيستند دل مي  سوزاند... بچه ها كه بي علاقه به تلويزيون نگاه مي كردند  با هيجان پيرزن مجذوب او و فيلم شده بودند و گويي براي آنها هم كه با اين نوع زندگي آشنايي نداشتند سختكوشي زنان و مردان بختياري  جذاب و ديدني بود....پيرزن مي گفت: اون موقع تموم زحمت خانه ،به دوش زنان بود و زنان بايد با تمام سختيها هم دخترخوب بودند هم زن خوب و هم  مادر شايسته و.... و انصافن اين چنين هم بودند زيرا با وجود مشكلات فراوان زندگي ، فرزندان  سالمي به جامعه تحويل دادند...
ايل ديگـــر به كوه  رسيده بود.... پيرزن نفسي چاق مي كند ، گويي با  اين نفس سختي راه را از تن به در مي كند....ايل  از كوه سرازير مي شود و راه دشت و علفزار را در پيش مي گيرد .... پيرزن گويي آرام ، آرام بارش  سبكتر مي شود ... ايل به دشت مي رسد و ميشكال  در ساز خود مي دمد .... برق شادي در چشمان پيرزن مي درخشد ... بچه ها چشم از تلويزيون مي گيـرند و به پيرزن چشم مي دوزند كه به صفحه جادويي خيره شده... پيرزن گويي در وارگه و  نزديك چادر است و يا اين كه در مال و زير كپـــري مشغول پخت نان صبحگاهي است ... بچه ها در  سكوت پيرزن،قصه هايش را مي بينند ؛ پيرزن كه در قصه زني هيجده و يا شايد هم بيست ساله  است فرز و چابك به اين سو و آن سوي كپرها مي رود  ...بوي نان تيري  هم به مشام مي رسد... پيرزن بيست ساله  به هر كدام از سه چهــــــار بچه دور و برش  يك تكه نان كُوتي مي دهد آنگاه فــــرز و سرحال جارو  به دست، زير پاي گوسفندان   به صحـــرا  رفته  را تميز مي كند و... و مشك را بر مي دارد و به دنبال آب شيرين مي رود .... عـــرق از راه خشك نشده براي جمع كردن هيزم به راه مي  افتد و ظهر نشده غذاي بچه ها را با تش و چاله آماده مي كند و بعد از آن ماست را به دوغ و يا  شايد هم  دوغ را به كشك  تبديل مي كند و عصــر هم  كه منتظر بازگشت گله مي ماند تا كار دوشيدن شير را انجام دهد... چه سكوتي ...  محـــو تماشاي تلويزيون ، پيرزن هيچ نمي گويد و بچه ها  هم نمي پرسند .... پيـرزن هنوز از جواني برنگشته وايل كه به وارگه رسيده و نوشته هاي پاياني فيلم  و نگاه پيــــرزن كه

by  Photos8.com

 

همچنان به صفحه سياه و خطوط سفيد انگليسي تيتراژ است....

 


واژه نامه

بدبختي يل: بدبختي ها ــ در گويش مكوند بختياري حرف ((ل)) براي جمع بستن بكار مي رود.

بگُم: بگويم.             وَ:برخي اوقات به معناي ((به)) و در جاي ديگر ممكن است به معناي ((از)) باشد.           اُسُو: آن هنگام        ايسُو: اكنون       گيوگريش: برادري آن

صُب گه: سپيده دم ، صبح زود.            افتو: آفتاب         حُونه: خانه

ايزيم صحرا: مي رفتيم بيرون                 پيش وَ هُو: قبل از آن       نونل : نانها

ايرهديم: مي رفتيم         گينه و چُو: هيزم       جَم ايكرديم: جمع آوري مي كرديم.

بيديم: بوديم                 زينه و دُهدر: زن و دختر     گُور اَو: آب انبار    كُوتي:ساندويچ

كُم: شكم    ايور دوشتيم: بر مي داشتيم         ميشكال: توشمال ،‌نوازنده ي موسيقي محلي بختياري

نظرات  

 
0 #1 عباس 06 دی 1394 ساعت 12:12
درود برتو وسپاس از تو
نقل قول
 
محل کنونی شما